بیستون هیچ، دماوند اگر سد بشود چشم تو قسمت من بوده و بايد بشود زده ام زير غزل؛ حال و هوايم ابريست هيچ کس مانع اين بغض نبايد بشود بی گلايل به در خانه تان آمده ام نکند در نظر اهل محل بد بشود؟ تف به اين مرگ که پيشانی ما را خط زد ناگهان آمد تا اسم تو ابجد بشود ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد - او فقط آمده بود از دل ما رد بشود- تيشه برداشته ام ريشه خود را بزنم شايد افسانه ی من نيز زبانزد بشود باز هم تيغ و رگ و.بشود منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

* دل نوشته های محمدرضا خوش نوا بیا تو فروشگاه اینترنتی خرید و فروش تبلت و گوشی ارزان قیمت حکمت و حکایت دفترچه يادداشت